خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: باری تعریف کرده بود: «آقای صفارهرندی من را به کیهان دعوت کرد. پرسید هفتگی میخواهی شعر بنویسی برای ما؟ گفتم نه، هر روز. گفت هر روز؟ مگر میشود؟! آهان از کتابها برمیداری! گفتم خیر، اگر یک روز شعر تکراری از من دیدید همان روز جریمهام کنید. برای کیهان هر روز شعر میگفتم... نه ده بیت، بیست بیت، گاهی صد بیت. همان روز اول که کیهان بودم، در غنا کودتا شده بود. گفتم ده دقیقه به من اجازه بدهید بروم اتاق و برگردم. چند دقیقه بعد برگشتم و گفتم این هم شعر امروز! از همان روز تا پانزده سال در کیهان بودم. بعدها که آقای صفارهرندی وزیر فرهنگ شد، سمت مشاوره را به من پیشنهاد داد که نپذیرفتم. هیچگاه دنبال پول و قدرت نبودم.»
محمد خرمشاهی (۱۲۹۰، دوزج خرقان – ۲۳ فروردین ۱۳۹۶) تنها یک نویسنده نبود؛ او تاریخچهای زنده از فرازوفرودهای اجتماعی، فرهنگی و مطبوعاتی ایران در قرن اخیر بود. شخصیتی که در طول ۱۰۶ سال زندگی خود، طنز را نه به عنوان یک سرگرمی زودگذر، بلکه به مثابه ابزاری برای نقد منصفانه و تسکین آلام مردم به کار گرفت. او که از دل روستایی کوچک در خرقان ساوه برخاسته بود، توانست خود را به یکی از ارکان اصلی طنز مکتوب ایران تبدیل کند. خرمشاهی که بیش از هفت دهه فعالیت مستمر در رسانهها را در کارنامه دارد، مصداق بارزِ «هنرمندِ مردمگرا» بود؛ کسی که نبض جامعه را در دست داشت و میتوانست دغدغههای معیشتی و اجتماعی مردم را در قالب واژگانِ رندانه و موزونِ طنز بازتاب دهد.

مطبوعات؛ خانهای که هرگز ترک نشد
فعالیت حرفهای خرمشاهی در مطبوعات، حکایتِ شگفتانگیزِ ثبات و سازگاری است. نام او در شناسنامه نشریات طراز اولِ طنز ایران، از «توفیق» گرفته تا «خورجین» و «گلآقا»، به عنوان نویسندهای زبردست ثبت شده است. این گستره همکاری، نشاندهنده توانمندی او در تغییرِ لحن و همگامی با دگرگونیهای ذائقه مخاطب ایرانی در طول چند نسل است. او بهخوبی میدانست که طنزِ مطبوعاتی، «تاریخِ شفاهیِ جامعه» است. شاید اوج این تعهد را در ستونِ روزانه طنز او در روزنامه کیهان در اواخر دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ ببینیم؛ جایی که او هر روز با نگاهی تیزبین، مسائلِ روز را به شعر میکشید و با زبانی که هم تند بود و هم خندان، گره از ابرویِ مخاطبِ خسته جامعه میگشود.

او در شعرهایش از دردهای ملموسِ طبقه متوسط و فرودست سخن میگفت؛ دردهایی که مسکن و معیشت، هسته اصلی آن بود. یکی از ماندگارترین نمونههای این دغدغهمندی که هنوز هم برای مخاطب معاصر تداعیگرِ دردهای اقتصادی است، شعر «بنده یک بی مسکنم» است که به خوبی نشان میدهد خرمشاهی چگونه با رنجهایِ مردم، همذاتپنداری میکرد:
بنده یک بیمسکنم
آنکه در جایی ندارد خانه و مسکن منم
بنده یک بیمسکنم
می دوم دنبال خانه تا بود جان در تنم
بنده یک بیمسکنم
گر همه دنیا شود خانه مرا یک خانه نیست
خانه و کاشانه نیست
دائماً آواره چون کولی به کوی و برزنم
بنده یک بیمسکنم
هر کجا رفتم پس از شش ماه، بیرون کردهاند
این دلم خون کردهاند
از همین تهران نه از پاریس یا از لندنم
بنده یک بی مسکنم
خانه ها کردم اجاره، غالباً در سمت شوش
پر ز سوسک و پر ز موش
از خود من بیشتر از موش میترسد زنم
بنده یک بیمسکنم
در دل بیرحم صاحبخانه ما رحم نیست
او نداند رحم چیست؟
لامروت بین که کمکم شد سوار گردنم
بنده یک بیمسکنم
گر به صاحبخانه گویم این همه قلدر مباش
سفت چون آجر مباش
پاسخم را میدهد با گفته مستهجنم
بنده یک بیمسکنم
وای از آن روزی که سوی خانه مهمان آورم
بهر او نان آورم
گویدم موجر که اکنون کلهات را میکنم
بنده یک بیمسکنم
من که بودم بینصیب از بابت یک منزلی
خانه از خشت و گلی
پس از آن دنیا به این دنیا چرا آوردنم؟
بنده یک بیمسکنم
میدهم نصف حقوقم را به دست حاج حسن
آخر هر برج، من
هر شب و هر روز باز از ترس میلرزد تنم
بنده یک بی مسکنم
نیست در عالم گناه من بهجز مستأجری
چون به دقت بنگری
نیستم من آدم بیکار و یک اهل فنم
بنده یک بیمسکنم
تا که بینم روی صاحبخانه را در میروم
زود پنهان میشوم
نزد او موشم ولیکن در عمل شیرافکنم
بنده یک بیمسکنم
سالها با مالک خود کشمکشها داشتم
تخم دعوا کاشتم
پاره شد ده بار، شلوار و کت و پیراهنم
بنده یک بیمسکنم
بارالها زود ما را نیز صاحبخانه کن
بیچک و بیچانه کن
تا شود تأمین مرا یک خانه پیش از مردنم
بنده یک بیمسکنم
منزل ویلائی و عالی نشد هم گو مباش
با تو میگویم یواش:
گر بود خانه کلنگی هست آن هم مغتنم
بنده یک بیمسکنم
کاش من هم داشتم یک خانه در بالای شهر
در کنار آب و نهر
مینشستم نزد فرزندان و بابا و ننهام
بنده یک بیمسکنم
چون ندارم خانه فکرم لحظهای آسوده نیست
دخل ده، خرج است بیست
گر بود خانه ز هر آفات دیگر ایمنم
بنده یک بیمسکنم
رادیو و طنزِ چندوجهیِ خرمشاهی
خرمشاهی تنها در قفسِ کاغذها محبوس نماند. همکاری طولانیمدت او با برنامه رادیویی «صبح جمعه با شما»، بخش دیگری از توانمندیهای او را آشکار کرد. او در این برنامه ثابت کرد که طنز میتواند در میانِ هیاهویِ زندگیِ مدرن، به مددِ ریتم و اجرا، به خانه مردم راه یابد. طنز او در رادیو، طنزی «شنیداری» بود که با کلمات بازی میکرد و شخصیتهایِ تیپیکِ جامعه را به چالش میکشید. این توانایی، حاصلِ دههها تجربه نویسندگی و شناختِ عمیق از «ضربآهنگ»ِ زبانِ فارسی بود.

یکی دیگر از ابعاد کارنامه او، استفاده از بیش از ۹۰ نام مستعار بود؛ رویکردی که هم نشاندهنده پرکاری او بود و هم نوعی بازیِ زیرکانه با سانسور و محدودیتهای مطبوعاتی. او با انتخاب نامهایی نظیر «درویش» و «گلمولا»، عملاً به یک لشکرِ یکنفره در مطبوعات تبدیل شده بود و میتوانست در ستونهای مختلف یک نشریه، با دیدگاههای متفاوت، نقد کند. در قصیده زیر که با نگاهی به ایوان مدائن و وضعیتِ اجتماعی زمانه سروده شده، میتوان نبوغ او در تلفیق نقد سیاسی و طنزِ صریح را مشاهده کرد:
ایوان مدائن
ای آنکه مرا گفتی این شعر همی برخوان
«ایوان مدائن را آئینه عبرت دان»
من هم به تو میگویم آن شعر قدیمی شد
تا مطلب تو بینی این شعر مرا برخوان
ایوان مدائن را بگذار که شد کهنه
بهر سخنی تازه برخیز و بده جولان
صد جای دگر غیر از ایوان مدائن هست
از چیست که چسبیدی تنها به همان ایوان
ایوان مدائن گو آباد شود از نو
در جمله جهان هرگز دردی نشود درمان
دردی به دل خود گر از نوع بشر داری
کن رنج سفر بر خود هموار و برو لبنان
لبنان که زمانی بود مشهور به زیبائی
با دست تبهکاران با خاک شده یکسان
هر سو نگری بینی آثار خرابی ها
بیروت بهشت آسا امروز شده ویران
صد لعنت و صد نفرین بر طینت اسرائیل
از نقشه شوم اوست در منطقه این بنیان
تنها نه به لبنان زد با قهر و ستم آتش
آتش به جهانی زد، آتش به جگر «ریگان»
کرده است با فتنه در مشرق و در مغرب
در نیجر و در سودان در قبرس و در یونان
«شیلی» که دگر ایدوست ایوان مدائن نیست
خود وضع همانجا را آئینه عبرتدان
«پینوشه» خون آشام در هر سحر و هر شام
کشتار کند راحت، آدم بکشد آسان
تنها نه همان اعراب از دست ستم نالند
صد آه و فغان دارد همسایه ما افغان
اکنون که شدی خسته از دور جهان گشتن
گر میل وطن داری برگرد و بیا ایران
اکنون که شدی وارد با خنده بیا بنشین
تا آنچه که میدانم نزد تو کنم عنوان
هر چیز که من دانم، دانم که تو هم دانی
با این همه باید گفت دردی که بود پنهان
اول سخن چاکر از وضع ترافیک است
کآن وضع ملالافزا آورده به لبها جان
زان پس بکنم شکوه، از محتکرِ ناکس
زان عنصر لامذهب، زان آدم بیایمان
از موجرِ بی رحم و وز مالکِ بیانصاف
تنها نه منم شاکی، هستند همه نالان
کو آنکه کند چاره این مشکل مسکن را
بر مسئله مسکن بخشد سر و هم سامان
دارند فغان مردم از کاسب بداخلاق
باور ز منت گر نیست بشنو ز خریداران
از دست گرانیها دارند همه ناله
جز باد هوا دیگر چیزی نبود ارزان
خودکار دو تومانی هفتاد و دو تومان شد
خرمای سه تومانی، اکنون شده صد تومان
ماهی که بجای خود، چندیست نخوردم گوشت
باشد شکمم گشنه کوچک شده از بستان
هردم ز پی جنسی رفتم به صفی تازه
افزوده به صف ها شد امروز صف «کیهان»
در زندگی مردم یا زندگی چاکر
صد مشکل دیگر هست گفتن همه را نتوان
اشعار نکو باید تا غم ز تو بزداید
از شعر «گل مولا» باشد لب تو خندان
آمیخته شد این شعر با شوخی و با جدی
این هدیه برون آمد زین طبع گهرافشان
میراثی که در جانِ کلمات جاری است
محمد خرمشاهی در سال ۱۳۹۶ در ۱۰۶ سالگی رخ در نقاب خاک کشید، او مصداق همان بیتی بود که خود سروده بود: «چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی». خرمشاهی به ما آموخت که طنز، سلاحی است برای بقا؛ راهی است برای آنکه در میانِ تلخیِ حوادثِ روزگار، امید و لبخند را زنده نگه داریم. دیوان و کتابهای او، تنها اسنادی از یک عمر تلاش ادبی نیستند، بلکه شناسنامهای از ذهنِ پویای مردی هستند که ایران را با تمامِ رنجها و زیباییهایش دوست داشت و تا آخرین لحظه، قلمش را در خدمتِ این دوستی قرار داد.



نظر شما